|
گاه حجم یک کلاغ کنتراست یک تابلو را حفظ میکند ...
|
سلام
به سرم زد بیام دیگه چه کنم ؟
آخه میدونی ؟ دیروز بزرگترین رازم برملا شد ! اولش ناراحت شدم اما بعد از مدتی کاملا احساس
سبکی کردم !
دلم داره صدام میزنه ازم تشکر میکنه که آرومش کردم !
همیشه رازی هست واسه گفتن اما همیشه همهء رازها گفتنی نیست .
پ . ن : حامد اسمرارت در نوشتن خیلی خوبه آفرین ![]()
غروب را بیاد بیاور تا بدانی همیشه نخواهم بود !
هزار بار تو را گفته ام به تنهایی
تویی برای دلم یک گل اهورایی
هزار بار قسم خورده ام که من اکنون
غریب و خسته و تنها به فکر فردایی ...
که شانه هات سکون دلم شود گاهی
که باور این دل شود که با مایی !
تو در برابر این همه وفای بی منت
چه خوب کرده ای ز دلم پذیرایی
مرا براستی چه خوب در بر عشق
پناه دادی و خود رفته ای که بازآیی !!!
چه خوب اشک شده حس من به چشمانم
چه خوب باور این دل شده که اینجایی !!!
به عاشقان سیاه شب و به چشمهء خون
قسم که میروم اینک به سوی مرز جنون !!!
سر حوض نشستم ، آب با باد میرقصید و آسمان از شکوه این صحنه در آب به لرزه در می آمد .
انگشتم را بر آب کشیدم ، آسمان پاره شد !
گردنم را تا روی آب بالا کشیدم ...
من پیدا بود ، آب و آسمان پیدا بود ... انگشتم را بر آب کشیدم ، من و آسمان خش خوردیم ...
چه بی شرمانه آسمان از هم میپاشد ، چه ناحق ضمیری مثل من آسمان را به بازی میگیرد.
چقدر حقیر است خدای آسمان ذهن من ، کجایم ؟ کیستم ؟
سر به آخور خود میکشم و درسهای همیشگی را نوشخوار میکنم مبادا طعمش را از یاد برده باشم !
آسمان و شکوهش ، آب و لطافتش ، و من و حماقتم ، چه ناموزون !
ای خدای آسمان چقدر ذهنم برای درک این همه( تو) کوچک است ،
خساست انگشتم برای دوختن آسمان را آب با سخاوت پرده پوشاند ...
آب ، آسمان ، من ، خدا ، کلمه ، بازی ، زمان ... همه در ذهن من کوچکند و همه بیرون از من بزرگ !
چه بهتر که به اینها فکر نکنم ... فرو میروم در سریال ساعت نه شب ،
این برای بار هشتم است که پخش میشود ! اما بیشتر از آب و آسمان با ذهنم همخوانی دارد !
مرا چه به بازی با آسمان ؟
(( ساناز دخترم بیا بریم خونهء داییت اینا ، پسر داییت از فرنگ اومده ،
خالت میگفت نمیدونی چه با کمالات شده ))
(من) کدام آّسمان را میتواند خراش دهد ؟ چرا آسمان ذهن من کوچک است ؟
یا چطور تمام این آسمان به این بزرگی در ذهن کوچک من جا شده ؟
که جسارت کنم خراشش دهم ؟ قضیهء خونه دایی چی بود ؟!
تقصیر حوضمان است که از کودکیم تا یه حال یه ذره هم بزرگ نشده !
اه سریال هم تمام شد و من هنوز خشک و خشک در آب و آسمانم ...
چقدر ذهن رم کرده بچهء بدی میشود و مادرش را بگو که چه میکشد !
با تنهایی ازدواج کردم ، افکارم را حامله ام ، ویار دارم به روشنفکری ،
دکتر گفته کمی بیخیالی برایت خوب است ،
کدام داروخانه بیخیالی به قیمت دولتی میدهد ؟
قربون قدت ، خونه داییو بیخیال شو، بذار بخوابم ...
من گیج شدم یا آسمان ؟! فعلا در ذهن همه پسر دایی بزرگتر از آسمان است !
حضور معترض آب روی ریشهء درخت مثل کلمات است در ذهن من ...
مینویسم و مینویسم ...
به لجن گرفتن حوض خاطراتم نگاه میکنم ! هنوز سبز است ! مگر سبزی نشان تازگی نیست ؟
فکر میکنم ...
تنها فکر میکنم ...
چهار دیوار دور افکارم کشیده شده ، چهار دیوار کبود و خاکستری ، چهار دیوار ضخیم و قدیمی
، خاک گرفته و متروک ، انگار زندانیست پر از بوی عرق و ریواس و چند انگور گندیده !
مرگ من ، سکوت مرگبار من است ، صدای دغدغه می آید ، صدای آشنای سکوت ... از
گوشه ای از دیوار شروع میکنم و میگردم بلکه روزنی به بیرون پیدا کنم ، فکرهایم بوی نم
میدهند ، بوی گنجه های قدیمی ، فکر میکنم و فکر میکنم ...
میگردم و فکر میکنم ، فکر میکنم و میگردم و دریغ از روزنی و هوای تازه ای ...
میگردم ولی چه سود که باز به همان گوشه رسیده ام و خسته ام ...
فکر میکنم که خسته ام ...
خسته ام ، نه از حكايت اين روزها ، از تصور روزهايي كه نيامده ...
گاه تراوش ذهنم كبود ميشود ؛ نميدانم كدامين عطش مرا به اين سراب دلگرم ميكند ،سرابي كه هيچگاه پاياني ندارد مگر با بسته شدن راه نفسهايم كه امروز آسوده تر مي آيند و ميروند، مكرر اما بي قاعده ، كجا مي آيند و به كجا خواهند رفت ؟
آسوده تر از خويشم ، امروز در بي آلايشي تام خواهم آمد ،با هراسي ناشي از تبلور احساس ؛ احساسي كه كام از دل ميگيرد و بر جان ميريزد .
هجوم اين ثانيه ها را نميخواهم ، من از نسل كوروش نيستم كه براي حقوق بشر آواز قناري سر دهم ! من از نسل خويشم ، قناري هاي در قفس من گهگاه براي نشان دادن حضور خود كشف الاسرار ميخوانند!
تنها و غيور بر پهنهء دريايي ژرف ميرقصم ، نميدانم فرياد زير آب به چه چيز ختم ميشود ؟ به آبگيري ششهاي جرم گرفته ام ؟ فريادم بيصدا ميماند ، مينويسم تا خود را باز يابم و سكوت ميكنم تا تو را ...
اغتشاش فكرم زبانه ميكشد و انگشتهايم بي اختيار مینویسند بلكه آتشي ابدي را خاموش كنند ، چه تلاش نا فرجامي ! حجم خالي اطرافم را ميبلعم مبادا حضور زماني كه بي توام را نشانم دهند !
پرواز فكرم را پاياني نيست اما قفسي ميسازم از خواب ، شب بخير ...
و در خواب هم ... واي ...
وارد رستوران شدم و به طرف میز همیشگی رفتم، روی صندلی رو به بیرون نشستم و به تماشای رهگذران خیابان مشغول شدم، هیچ احساسی نداشتم، نه خوشحال بودم و نه ناراحت، تقریبا ناهار خوردن دو روز در هفته توی این رستوران و در کنار لیلا برام عادت شده بود. همیشه دوشنبه ها و پنجشنبه ها اینجا با لیلا قرار داشتم، ساعت دوازده میومدم و اینجا می نشستم، لیلا هم ظرف نیم ساعت پیداش میشد ، با هم ناهار می خوردیم و صحبت میکردیم،طرفای یک ،یک و نیم هم ازهم جدا می شدیم ، و این کارها هرهفته تکرار میشد . حتی صاحب رستوران هم دیگه مارو میشناخت و همیشه دوشنبه و پنجشنبه ها این میزو برای من و لیلا خالی می گذاشت، حتی این آخریها خودمونی تر شده بود و برای خود شیرینی یه شمع هم روی میز روشن میکرد تا به قول خودش لحظات شیرینمون خاطره انگیزتر بشه .
نگاهی به ساعتم انداختم، هنوز به زمان اومدن لیلا مونده بود، دلم نمی خواست منتظرش بمونم، دلم می خواست برم برای خودم قدم بزنم و به این فکر کنم که چرا باید در بند عشقی باشم که برام ملموس نیست، عشقی که درکش نمیکنم . دیگه از این تکرار خسته شده بودم، تنها چیزی که منو به اینجا میکشوند یادآوری خاطرات خوش اوایل آشناییم با لیلا بود، اون موقعها هر روز همو می دیدیم و از دیدن هم سیر نمی شدیم . اون موقعها ساعت به ساعت دلم براش تنگ میشد، دلم میخواست همیشه با من و در کنار من باشه، لحظات شیرین و خاطره انگیزی از اون روزا توی ذهنم بود که حتی از دوره کردن اون خاطرات هم لذت می بردم، هنوز خوب یادمه که اون روز وقتی یه ماشین با سرعت از کنارم رد شد و باعث شد آب جمع شده توی گودال وسط خیابون به من پاشیده بشه چقدر خنده های لیلا برام لذت بخش بود، لیلا دستش را روی دلش گرفته بود و با تمام وجود میخندید و من از دیدن صورت زیبای اون در حالی که در قاب خنده زیباتر و جذابتر هم شده بود لذت میبردم، وقتی که می خندید دو طرف صورتش چال می افتاد ، گونه هاش سرخ میشد، چشمان کشیده و سیاهش جمع میشدند و صورتش زیباترین حالت ممکن را به خود میگرفت .
تمام خاطراتی که با لیلا داشتم شیرین و زیبا بود ، اما چند وقتی بود که دلم نمی خواست دوشنبه یا پنجشنبه بشه . دیگه از اون لحظات زیبا و خاطره انگیز خبری نبود، دیگه دلم براش تنگ نمیشد،همیشه دوست داشتم لحظات کسل کننده با اون بودن زودتر بگذره وتموم بشه.
نگاهی به ساعتم انداختم، دیر کرده بود، دو دستم را روی میز گذاشتم و سرم را به آونها تکیه دادم، چشمام گرم شده بود، دلم میخواست بخوابم، همیشه دیر می کرد و وقتی می اومد اولین چیزی که میگفت جملهء ببخشید دیر کردم بود، شاید من هم برای اون تکراری شده بودم و شاید اون هم نمی خواست این قرارها ادامه پیدا کنه، اما ظاهرش چیز دیگه ای را نشون می داد، هر دفعه با یه شاخه گل رز میومد و وقتی می خواستیم از هم جدا بشیم، شاخه گل را بهم میداد و می گفت :
- دوستت دارم عزیزم
و من هم میگفتم :
- من هم همینطور
خیلی سعی میکرد این صحنه طبیعی جلوه کنه، شاید هم واقعا احساس درونیش همین بود، ولی برای من قابل درک نبود، شاید به خاطر اینکه این حالت در من از بین رفته بود نمی تونستم بپذیرم که اون هنوز مثل سابق دوستم داره .
توی افکار خودم غرق بودم که دستی روی شانه ام گذاشته شد ...
- آقا محسن خوابی ؟
سرم را بلند کردم و به عقب چرخاندم، لیلا بود، با یک مانتوی سیاه بلند و یک مقنعه یشمی که اتفاقا خودم براش خریده بودم، کاملا بی تفاوت سلام کردم و مشغول مالیدن چشمام شدم، کیفش را روی میز گذاشت و روی صندلی مقابل من پشت به خیابان نشست و به چشمان من خیره شد، ناگهان نگاه خواب آلود من با نگاه گرم اون برخورد کرد، دستهاش را زیر صورتش اهرم کرده بود و با نگاهی پر محبت به من خیره شده بود، دلم نمی خواست این نگاههای گرم اون را باور کنم اما همیشه شاهد این صحنه بودم و احساس می کردم که دارم به اون ظلم می کنم.
دلم می خواست بگم که برام تکراری شده و ازش بخوام که اعتراف کنه من هم برای اون تکراری شدم، شاید اینطوری راحتتر و در کمال احترام از هم جدا بشیم .
هنوز با نگاه نافذش به چشمانم خیره شده بود و در کمال آرامش نگاهم می کرد، من که می خواستم هر طوری که شده از این حالت رها بشم گارسون را صدا کردم و سفارش غذا دادم، آب دهانم را بسختی بلعیدم و در حالی که نگاهم را روی شعلهء شمع متمرکز کرده بودم با صدایی که تردید از اون میبارید گفتم :
- لیلا جون من پنجشنبه نمیتونم بیام، باید برم شیراز
ابروهای کمونی وسیاهش رابه هم نزدیک کردو با عصبانیت گفت :
- چرا ؟ ، شیراز چه خبره ؟
- خبری نیست، کار دارم، باید برم ...
- من که میدونم کاری نداری، یه بار بگو دلم نمیخواد ببینمت، بگو که دلت برام تنگ نمیشه، بگو که دیگه دوستم نداری، چرا نمیگی ؟ من که میدونم دیگه ازم خوشت نمیاد ؟
- نه به خدا، اصلا اینطور نیست، من دوستت دارم لیلا، بخدا راست میگم ...
- اگه دوستم داشتی هردفعه یه بهونه ای برای نیومدن نمیتراشیدی
عصبانی شدم، از اینکه حقیقت داشت از زبون لیلا بیان میشد و من حتی جرات این را نداشتم که واقعیت را تایید کنم عصبانی شدم و با داد گفتم :
- آره،آره ،آره ، اصلا دیگه ازت خوشم نمیاد، اصلا دیگه برام تکراری شدی، دیگه دوستت ندارم لیلا میفهمی ؟ دوستت ندارم، حالم ازت به هم میخوره، از تو و اون گلهای رزت حالم بهم میخوره ...
این جمله آخری را با حالت خیلی بدی گفتم که حتی خودمم هم از طرز بیانم ناراحت شدم، از جاش بلند شد و گل سرخی را که توی دستش بود روی میز پرتاب کرد، گل به شعلهء شمع خورد و موجب شد شمع خاموش بشه، با نگاهی مملو از عشق و نفرت به چشمام زل زد و با صدایی که از گریه میلرزید گفت :
- دوستت داشتم محسن، هنوزم دوستت دارم، اما دیگه نمی خواد به خاطر من موذب باشی، برو دنبال زنگیت و راحت باش ...
این را گفت، کیفش را روی شانه اش انداخت و به سرعت از رستوران خارج شد، نفس عمیقی کشیدم و در حالی که مردد بودم که دنبالش برم یا نه دستهام را روی شیشه میز کوبیدم و سرم را روی اونها گذاشتم، هنوز دوستش داشتم، هنوز هم دلم میخواست صدای خنده های قشنگشو بشنوم، هنوزم دلم براش تنگ میشد اما نمیدونم چرا با این حالات مبارزه میکردم، آروم و در حالی که به عکس چشمهای اشک آلودم که از توی شیشه میز پیدا بود خیره شده بودم زیر لب گفتم :
- منم دوستت دارم لیلا، دوستت دارم ، دوستت دارم ...
زیر لب مدام این جمله را تکرار میکردم و توی دلم به خودم بد و بیراه میگفتم، دلم میخواست این جمله را بلند فریاد بزنم تا به همه و از جمله خودم ثابت بشه که هنوزم لیلا را دوست دارم، حتی بیشتر از همیشه.
در افکارم غرق بودم که صدای ترمز شدید ماشینی را از روبری رستوران شنیدم، سرم را بلند کردم، صحنه ای را که می دیدم باور کردنی نبود،لیلا ، لیلای من وسط خیابون افتاده بود، خون صورتش را پوشانده بود و تمام بدنش می لرزید، مردم به طرف خیابون دویدند و کم کم دور و برش شلوغ شد، دیگه نمی تونستم ببینمش، باورم نمیشد، لیلا، عزیز من، کسی که بیشتر از همه دوستش داشتم، کسی که تا چند ثانیه پیش روبروی من نشسته بود و با عشق نگاهم میکرد، وای خدای من، ناگهان احساس پوچی وجودم را فرا گرفت، احساس کردم تکیه گاهی ندارم، احساس کردم پشتم خالی شده، زندگی بدون لیلا یه زندگی تو خالی بود، یه مرگ تو خالی بود، من نمی تونستم بدون لیلا زنده باشم، من نمی تونستم بدون لیلا نفس بکشم، من نمی تونستم بدون لیلا ...
اشک از چشمام سرازیر شده بود و صدای هق هق گریه ام به اندازه ای بود که توجه صاحب رستوران و دیگران را به خودش جلب کرد .
احساس می کردم مرده ام، حواسم به اطراف نبود، فقط چهرهء لیلا را می دیدم که به من لبخند میزد، سرم گیج میرفت و احساس میکردم روحم داره از بدنم جدا میشه، اشک امانم نمیداد، مردم دورم جمع شده بودند و یکی سعی میکرد بزور با لیوانی بهم آب بده، ناخودآگاه شروع کردم به سر وصورتم بکوبم، بلند فریاد میزدم لیلا لیلا لیلا، مردم دستانم را گرفتند، سرم درد می کرد، قلبم به شدت میتپید، سینه ام میلرزید و بلند بلند گریه میکردم، ناگهان به خود آمدم، به بیرون نگاه کردم ، چند نفر لیلا را بلند کرده بودند و عقب ماشینی میگذاشتند، خودم را از چنگ دوروبریهایم رها کردم و به طرف بیرون از رستوران دویدم، ماشین حامل لیلا حرکت کرد، به دنبالش دویدم، هر چه تندتر میدویدم از او دورتر میشدم، فریاد زدم لیلا، لیلا، لیلا ، نرو ، نرو لیلا ...
ماشین در پیچ خیابان گم شد، روی آسفالت وسط خیابان ولو شدم، لیلا برای من همه چیز بود، لیلا تمام زندگیم بود، اما من نمی خواستم باور کنم، از اینکه باور کنم به کسی وابسته ام و عاشقش شده ام احساس شکست و حقارت میکردم.
دلم می خواست به چند دقیقه قبل برگردم و در حالی که لیلا جلوی من نشسته با نگاهی مملو از عشق به چشماش خیره بشم، آه ای خدا، چقدر دلم میخواست به گذشته بر گردم، کاش قدر لیلا را میدونستم، کاش همه چیز رو خراب نمی کردم، از جام بلند شدم و به محل تصادف برگشتم خون لیلا هنوز روی سطح خیابان را پوشانده بود، نشستم، دستم را روی خون لیلا کشیدم و به سر و صورتم مالیدم، دلم می خواست در همان حال ماشینی منو زیر می گرفت، دلم می خواست می مردم، ناگهان دستی روی شانه ام گذاشته شد، سرمو بلند کردم و به عقب چرخوندم، لیلا بود، با یک مانتوی سفید و مقنعه یشمی که اتفاقا خودم براش خریده بودم ...
- آقا محسن خوابی ؟
صدای لیلا بود،دستم را روی دستش که روی شانه ام بود گذاشتم، در دست گرفتم و از جا بلند شدم، من در رستوران بودم و لیلا هم در کنار من ایستاده بود، نگاهی به بیرون انداختم، رهگذران در حال عبور از جلوی شیشه رستوران بودند و ماشیها با سرعت در خیابان حرکت می کردند، نگاهی به اطراف انداختم، همه چیز عادی بود و لیلا در کنار من، شمع روی میز هم روشن بود، خدای من، یعنی درست میبینم ؟ وای خدای من، من بیدارم ؟ سیلی محکمی به صورتم زدم، حسابی دردم گرفت، پس بیدارم،شایدخدا خواسته ام را برآورده کرده و به گذشته بازگشتم ! شاید هم تا به حال خواب می دیدم ! شاید هم این فرصت را به من داده که با لیلا خداحافظی کنم، به چشمان لیلا خیره شدم، نگاه توام با عشق او که اینبار تعجب هم به آن آمیخته بود تا اعماق جانم نفوذ کرد، ناخودآگاه در آغوش کشیدمش و محکم فشارش دادم، در حالی که سعی می کرد خود شو از من جدا کنه آروم گفت :
- اا محسن چیکار میکنی ؟ زشته ! همه دارن نیگامون میکنن، ول کن دیگه ...
بوی عطر همیشگی لیلا را حس می کردم، اشک ازچشمانم جاری شده بود، هر چه بیشتر سعی می کرد خود را از من جدا کنه بیشتر فشارش میدادم، اینقدر که احساس کردم دارم استخوانهاش روخرد میکنم ! در اون لحظه فقط یک چیز از خدا میخواستم ...
خدایا لیلا را هیچوقت از من نگیر، هیچوقت، هیچوقت، هیچوقت ...
شفیق
3 بامداد 18 / 12 / 1383
*--( خواب )--*
ظهر دم كرده و خواب آلودي بود ، نازنين روي تخت دو نفره بزرگ وسط اتاق دراز كشيده بود و از كرخي و بي حاليه جاري در اندامش لذت مي برد ، براي خودش هم قابل درك نبود كه خواب است يا بيدار ، چشمانش چنان سنگين بود كه فكر اينكه آنها را بگشايد هم به مغزش خطور نمي كرد ، مثل كسي كه داروي خواب آور خورده باشد بي حركت روي تخت افتاده بود و دلش مي خواست به خواب عميقي فرو رود وساعتها از آرامشي كه فقط در خواب ميتوانست آنرا تجربه كند لذت ببرد ، سعي كرد فكرش را خالي كند و اجازه دهد خواب افسار اورا به دست بگيرد ، اما تلاش بيهوده بود ، فكرش چون پرنده اي كه شوق پرواز داشته باشد خود را به ديوارهء ذهنش مي كوبيد و مي خواست آزادانه در گذشته و حال و آينده پرواز كند. به آساني دريافت كه هر چه تلاش مي كند در بيرون ريختن افكار مشوش خود كمتر موفق مي شود،بنابراين تسليم شد و اجازه داد مرغ فكرش آزادانه به هر كجا كه مي خواست برود ، اما خوب مي دانست كه فقط به سمت گذشته وبه آن شب دورسفر خواهد كرد . به شبي كه نازنين در بستر خوابيده بود و براي اولين بار دستان مردي را در تماس با خود احساس مي كرد . به آن شب كه هر لحظه دلش مي خواست فرياد بزند وديگران راازهجوم مردي نامحرم كه مي خواست شرافت او را لكه دار كند با خبر كند و از آنان كمك بخواهد ، اما حسي غريب از اعماق وجودش او را از اين كار منع مي كرد و وادارش مي ساخت كه بيش از پيش خود را در اختيار آن مرد قرار دهد . وقتي دستان زبر و مردانه او را روي بازوان نرم ولطيف خوداحساس ميكرد دلش ميخواست زمان ازحركت باز مي ايستاد و او از چنين لذتي هوس آلود همچنان برخوردار مي گشت . شايد اگر در آن زمان فقط14سال نداشت عاقلانه ترتصميم ميگرفت وازآغوش مردي نامحرم مي گريخت.
هر چه بيشتر به آن شب فكر ميكرد بيشتراحساس گناه توام با ترس ازروز رسوايي بر او چيره ميشد ولي خدا را شكر مي كرد كه آن مرد به خود اجازه نداده بود كه از آن فرصت استفاده كرده و به دختري كه تا صبح تمام و كمال تسليم او شده بود و افكاري هوس آلود كه با حس كنجكاوي آميخته بود عقل او راساقط كرده بود تجاوز كند و زندگي و آيندهء او را تباه سازد !
وقتي افكارش او را بدينجا كشانيد مثل تمام اين سالها سپندوار از خواب پريد و در تخت خواب نيم خيز شدوپس ازچند ثانيه دوباره سر خود را آرام روي بالش گذاشت ودر حالي كه در دل خدا را شكرميكرد اشك از چشمانش جاري شد.خوب ميدانست كه حتي اگر خدا هم او را مي بخشيد باز وجدانش آرام نمي گرفت . بارها و بارها تصميم گرفته بودهمه چيز را به رضا بگويد و از شر كابوسها و افكاري كه او را رها نمي كردند خلاص شود،حتي يك بار با خود عهد كرد كه اين بار حقيقت را بگويد و عواقب آنرا نيز بپذيرد ، اما به محض اينكه شرايط براي صحبت مهيا شد عرقي سرد بر پيشانيش نشست و همانطور كه كنار رضا روي كاناپه لم داده بود از حال رفت و با آب قندي كه رضا به زور به او مي خورانيد دوباره به هوش آمد و از گفتن حقيقت سر باز زد .
خود را به رضا مديون مي دانست ، به مردي كه از شروع زندگيشان تا به الان با زحمت فراوان توانسته بود زندگي نسبتامرفحي رابراي او و دوفرزندشان مهيا كند وحتي درسختترين شرايط هم براي راحتي خانواده اش از خود مايه مي گذاشت . به مردي كه كار زياد و طاقت فرسا آن هم در گرماي جنوب در سن 38 سالگي چنان چين و چروكي روي صورت او نقاشي كرده بود كه او را حداقل ده پانزده سال پير تر نشان مي داد .
نازنين روي تخت جابه جا شد وبه فكر فرو رفت،به ياد شبي افتاد كه رضا در حالي كه موهايش را نوازش مي كرد به او گفته بود كه هيچ رازي را او پنهان نكرده و از نازنين هم خواسته بود كه رازي را در دل نگاه ندارد و به او التماس كرده بود دليل كابوسها وبيخوابيهاي خود رابگويد ونازنين ازاينكه رضا نمي توانست در تاريكي اتاق چشمان اورا ببيند خوشحال بود وبا صداييكه به سختي ازلرزيدن آن جلوگيري مي كرد گفته بودكه هيچ رازي رااز رضا مخفي نكرده و رضا هم با اطمينان كاملي كه بدو داشت حرف او را پذيرفته بود وهمين اطمينان، وجدان نازنين را بيش ازپيش فعال كرده بودوباعث عذاب بيشتراوگشته بود.آن شب رضاهيچگاه متوجه نشده بود كه نازنين تا صبح در آغوش او اشك ريخته و خواب به چشم خود نديده بود.
ساعت ازچهار گذشته بود و نازنين بدون آنكه حتي چند ثانيه خواب راحتي راتجربه كرده باشد ازجا بلند شدوبه آشپزخانه رفت ، احساس مي كرد كه اگر خود رامشغول كند شايد راحت تر بتواند از دست افكارش فرار كند ، اما هر چه سعي ميكرد موفق نمي شد . بناچار در حالي كه مشغول پختن شام بود در افكار خود غرق شد .
به رضا فكر مي كرد و به اين كه تا چه اندازه او را دوست مي داشت ، به دختر و پسر ده وچهارده ساله اش فكرمي كرد و به تعهدي كه نسبت به آن دو داشت .
پيش خود مجسم مي كرد كه اگر همه چيز را به رضا بگويد او چه برخوردي خواهد داشت؟آيا خيلي منطقي و راحت او را مي بخشيد و به اين مسئله مثل خطاي بچه اي 14 ساله نگاه مي كرد؟ياعصباني ميشد و او را به قصد كشت كتك مي زد و زندگي را به كام او وفرزندانش تلخ مي ساخت! كه خوب حق هم داشت ! نازنين از اين فكر به خود لرزيد و نزديك بود دست خود را با كارد آشپزخانه ببرد.
نمي دانست با گفتن ماجرا فداكاري كرده يا با نگفتن آن ! از طرفي از برملا شدن رازش وحشت داشت و از طرف ديگر فكر مي كرد كه هر لحظه كه مي گذرد بر بار گناهان او افزوده مي شود !
ازطرفي نگران آيندهء فرزندانش بودكه اگررضا همه چيزرا فداي غيرت مردانه اش مي كرد تباه مي شد و از طرفي هم خود را ملامت ميكرد كه چقدر راحت تا به حال به شوهر خود دروغ گفته بود !
ازاين افكارخسته شد،با دو دست سرخود راگرفت و محكم فشار داد. دلش مي خواست هيچگاه آن شب شوم را تجربه نكرده بود! سوزشي از قلبش آغاز شد و به چشمانش رسيد ،به رخت خواب رفت و پتو را روي سرش كشيد ، در اين فكر بود كه امشب چگونه همهء ماجرا را براي رضا تعريف كند …
خستگي ناشي از افكار مشوش و هميشگيش بر او چيره شد ، چشمانش را بست و خواب او را در ربود، اما مرتب از خواب مي پريد و ساعت را نگاه مي كرد ، تنها روزي بود كه دلش نمي خواست رضا زود به خانه بيايد …
* * *
رضا در حالي با چشماني خيس ماشين را به سمت خانه ميراند كه پس از يك روز سخت وطاقت فرسا بشدت احساس خستگي ميكرد . مي دانست كه براي آسايش و راحتي نازنين و فرزندانش چيز كم نگذاشته ولي باز هم راضي نبود ! دلش مي خواست نازنين را غرق طلا ميكرد ، دلش مي خواست دختر و پسرش را برای تحصيل به خارج بفرستد ، مي دانست كه خانواده اش از او راضي هستند و قدر زحمات او را مي دانند ولي از اينكه نازنين نمي توانست مثل ديگر دوستان خانوادگيشان هميشه لباسهاي نو و شيك بپوشد و چند كيلو طلا و جواهر به خود آويزان كند ناراحت بود ! هميشه به خاطر اينكه برادرانش زندگي مجلل تر و راحتتري را براي خانواده شان مهيا كرده بودند احساس حقارت مي كرد !
ماشين را كناريك گل فروشي نگه داشت و چند شاخه گل رز خريد ، نمي دانست آيا نازنين از اينكه براي سالگرد ازدواجشان فقط چند شاخه گل رز دريافت مي كرد ناراحت ميشد يا نه ؟ اما مطمئن بود كه نازنين با روي خوش از او تشكر خواهد كرد و اصلا به روي خود نمي آورد كه همين دو ماه پيش برادر رضا به مناسبت سالگرد ازدواجش به همسر خود يك ماشين مدل بالا هديه كرده بود ! فكر مي كرد كه شايد دل او را بشكند و در اين فكر بود كه چگونه به خاطر نخريدن هديه اي گرانقيمت و مناسب از نازنين عذر خواهي كند . اشك چشمانش را پاك كرد و به ساعتش نگاهي انداخت ، دلش براي نازنين تنگ شده بودوماشين را به سرعت به سمت خانه ميراند . ناگهان انگار مسئله اي تازه يادش آمده باشد چهرهء در هم كشيده اش باز شد و لبخند لبان خشك و كلفت او را احاطه كرد ، چشمانش برقي زد و شوقي كودكانه در دل احساس كرد ! در حالي كه به خانه نزديك ميشد در ذهنش شروع به محاسبهء مبلغي كرد كه اين ماه بابت اضافه كاري زيادي كه داشت دريافت ميكرد . ناگهان از خوشحالي به خود لرزيد و چهره زيباي نازنين را در حالي كه از شوق بين خنده و گريه مردد بود در ذهن تجسم كرد ، دلش مي خواست زودتر اول برج ميرسيد و او مي توانست هديه اي زيبا براي نازنين تهيه كند . در اين افكار بود كه خود را جلوي درب خانه ديد ، ماشين را پارك كرد ، دسته گل را برداشت و آرام و سنگين به سمت خانه حركت كرد ...
* * *
ساعت 9 شب را نشان مي داد ، نازنين خود را آماده استقبال از رضا كرده بود ، لباس صورتي گلدارش را پوشيده و به خود عطر زده بود. دلش شور ميزد ، نه به خاطر دير كردن رضا چون به آن عادت داشت بلكه به خاطر امشب و رازي كه تصميم گرفته بود برملا كند. رازي كه 16 سال در سينه حبس كرده بود و به خاطر اين كار نمي توانست خود را ببخشد . جلوي آينه رفت و به خود نگريست موهاي بلندش روي شانه هايش ريخته بود و لبان کشیده اش در صورت زيبا و متناسبش خود نمايي مي كردند ، آهي كشيد و به سمت پنجره رفت ، منتظر رضا بود اما دلش نميخواست امشب اوبه خانه بيايد در پشت پنجرهء روبروي او سايه اي جابه جا شد . نازنين سنگيني نگاهي را بر روي شانه هايش احساس كرد و همين امر موجب شد از پشت پنجره كنار بيايد و روي كاناپه لم دهد و به انتظار رضا بنشيند ...
* * *
در پشت پنجره مردي درشت اندام با زيركي خود را پنهان كرده بود و خانهء مقابل را مي پاييد ، وقتي نازنين كنار پنجره آمد نا خودآگاه بر خود لرزيده و همين موجب شده بود كه پرده تكان بخورد و نازنين متوجه او شود و از پشت پنجره كنار برود . قاسم اكنون 46 سال داشت و مجرد بود يعني هيچگاه فكر ازدواج را به ذهن خود راه نمي داد ! هر گاه به فكر ازدواج مي افتاد تصوير دختري 14 ساله ، بلند قد و لاغر اندام را جلوي چشمانش ميديد و احساس ميكرد كه او همسرش است ، در خيال دستانش را دور او حلقه ميكرد و به ياد شبي مي افتاد كه تا صبح در آغوش او آرام گرفته بود !
قاسم درآن زمان 28 سال داشت و به همراه مادرش كه نوكرخانه زاد خانواده اي آبرومند بود درانباري كوچكي درحياط خانه اي كه درآن كارمي كردزندگي ميكردند . قاسم از نوجواني كودكي نازنين را ديده بود و حتي گهگاه نگهداري از او را هم به عهده ميگرفت . به تدريج كه نازنين بزرگتر شده بود اجازه ديدن او را به قاسم نمي دادند و حتي مادرش او را از اين كار منع مي كرد و مي گفت كه نازنين ديگر به سن تكليف رسيده و تو نبايد دور و بر او ديده شوي ! اما نازنين كه هنوز كودكي 9 ساله بود بي پروا و مثل گذشته ها نزد قاسم مي رفت و از او مي خواست كه براي او بستني يا آب نبات بخرد و قاسم هم با مهرباني از او اسقبال مي كرد و هر چه مي خواست براي او ميخريد . به تدريج نازنين بزرگتر شد و حالات زنانه اي در رفتار او به چشم مي خورد ، ناخودآگاه خود را براي قاسم لوس مي كرد و با ناز با او سخن ميگفت . قاسم گاه مدتها از كنار حياط خانه نازنين 12 ساله را ميديد كه لي لي بازي ميكند و در ميان چشم غره هاي مادرش بيخيال مست تماشاي او ميشد . آن روز را فراموش نمي كرد كه در خانه تنها بود و ناخودآگاه به سمت اتاق نازنين كشيده ميشد ! در اتاق او را باز كرد و يك راست به سمت ميز تحرير كنار اتاق رفت و در آنرا گشود ، آلبوم عكس نازنين را بيرون آورد و به تماشاي آن پرداخت.چند سالي بود كه او را بي حجاب نديده بود ! حتي زماني كه نازنين در حياط بازي ميكرد با مانتو و روسري جلوي او ظاهر ميشد . ديدن موهاي بلند و سياه نازنين كه دور صورت زيبا و معصوم او حلقه زده بودند قاسم را از خود بيخود كرده بود به طوري كه گذشت زمان را حس نمي كرد !
نازنين بزرگتر ميشد و اندامش ديگر حالت بچگانه نداشت ، او قاسم را مردي نامحرم ميدانست كه البته از غريبه ها او را بيشتر دوست مي داشت.فراموش نمي كرد كه دوران زيباي كودكيش را در كنار او گذرانيده بود و بعضي شبها در آغوش او خفته بود . ناخودآگاه وقتي سنگيني نگاه قاسم را بر روي خود حس ميكرد با ناز راه ميرفت و دلش مي خواست به او نشان دهد كه ديگر آن دختر 4 يا 5 ساله نيست. اما قاسم هنوز هم به او به ديد يك دختر بچه نگاه ميكرد ولي در عين حال با ديدن او قلبش به تپش مي افتاد و دلش مي خواست سير نگاهش كند !
يك روز كه قاسم به رخت خواب جمع شده كنار انباري لم داده بود و از پنجره به درختان حياط نگاه ميكرد و در دل به بخاطر پرورش و نگهداري آنها خود را تحسين ميكرد متوجه سايه اي شد ، به آرامي از جا برخاست ، كنار پنجره رفت و به دنبال دلیل سايه گشت. نازنين را ديد كه روي بالكن اتاقش مشغول پهن كردن لباس بود و چون فكر ميكرد كسي در حياط نيست با حولهء حمام جلوي چشمان قاسم جاي گرفته بود . ظهر تابستان بود و نازنين دوش آب سرد را براي رهايي از گرماي سر سخت آنروز برگزيده بود و اكنون در حالي كه مراقب بود كسي در حياط نباشد به بالكن آمده بود . لباسهايش را پهن كرد ،كنار نرده آمد و چنگي درون موهايش انداخت و از لذت خشك كردن آنها با آفتاب گرم و سوزان برخوردار شد . ناگهان باد تندي وزيد نازنين كه انتظار چنين بادي را نداشت از سرمايي كه در اثر خيسي بدنش بوجود آمده بود به خود لرزید و فورا به اتاق برگشت . قاسم كه دزدكي اين صحنه را تماشا ميكرد ناگهان به خود آمد، پايين پنجره پشت به ديوار نشست و صحنه اي كه ديده بود را چندين بار در ذهن مرور كرد . بر خلاف تصور او نازنين ديگر آن دختر بچهء 5 ،6 ساله نبود كه از قاسم بستني يا آب نبات مي خواست بلكه او زني كامل بود با صورتي زيبا و اندامي متناسب .
قاسم از پشت پنجره آمدن رضا راديد ومتوجه دسته گل سرخي كه در دستش بود شد ، در دل به خود ناسزا گفت و از كار خود پشيمان گشت .تازه دو هفته بود كه قاسم نازنين را بعد از چندين سال پيدا كرده و خانه اي روبروي خانهء او اجاره كرده بود ولي از زماني كه متوجه شده بود او شوهر خوبي دارد و از زندگيش راضي است تصميم گرفته بود به دنبال زندگي خودش برود و اسباب بدبختي او را فراهم نكند . آنشب آخرين شبي بود كه قاسم در آن خانه بسر مي برد ، وسايلش را جمع كرد و در چمدانش گذاشت ، آنشب براي هميشه از نازنين دور شد و ديگر هيچگاه او را نديد ، قاسم رفت و خاطرات خود را در آن خانهء اجاره اي جا گذاشت ...
* * *
نازنين متوجه آمدن رضا شد ، به سرعت جلوي آينه رفت و نگاهي به سر و وضع خود انداخت ، صداي باز شدن در به گوش رسيد ...
احساس رهايي می کرد ، احساس ميكرد باري را كه سالها بر دوش داشت امشب به زمين ميگذارد و از فردا زندگي خود را با ديد جديدي آغاز ميكند.
صبر كرد تا به رخت خواب بروند ، روي تخت كنار رضا دراز كشيد و دست او را در دست فشرد ، رضا از اينكه شب سالگرد ازدواجشان دست خالي به خانه آمده بود ناراحت بود اما برخورد خوب نازنين همه چيز را از ياد او برده بود ، نازنين سرش را روي سينه رضا گذاشت تا در هنگام صحبت هيچكدام چشمان يكديگر را نبينند ، چشمانش را بست و به آرامي و نجوا كنان شروع به صحبت كرد ...
- رضا جان دلم مي خواهد منطقي بر خورد كني و كنترل خود را از دست ندهي (رضا نفس عميقي كشيد و انگار منتظر سخنان نازنين باشد ساكت ماند و هيچ نگفت ) دلم مي خواهد وقتي صحبتهايم تمام شد اگر مرا بخشيدي و خطاي كودكيم را ناديده گرفتي هيچ نگويي و اجازه دهي من ، همينجا روي سينهء تو اشك بريزم تا پاك و طاهر شوم ، مي خواهم از فردا زندگي جديدي را شروع كنم و از دست كابوسهاي هميشگيم رهايي يابم ( دهانش خشك شده بود و رنگش به گچ ميماند ، اشك ميريخت و به سختي سخن ميگفت ) رضا جان من خطا كارم ، من پاك نيستم ، من گناه كارم و اكنون دلم ميخواهد زمين دهن باز كند و مرا به كام خود برد چون تحمل اين لحظهء سخت را ندارم (رضا آرام بود و هيچ نميگفت و نازنين با اكراه و با سانسور زياد ماجراي آنشب را تعريف مي كرد ، بعد از آن در حالي كه بشدت اشك ميريخت ادامه داد )عزيزم مراببخش و اين را بدان كه در اين سالها به اندازهء كافي مجازات شده ام ، مرا ببخش و هيچ نگو ، اگر مرا بخشيدي آرام باش و بگذار بگريم و اشكهايم روحم را جلا دهند ...
رضا آن شب هيچ نگفت ، نازنين تا ساعتي از شب گريست و سپس به خوابي عميق فرو رفت ، خوابي كه در اين 16 سال با او بيگانه بود . آن شب گذشت و نازنين هيچگاه نفهميد كه رضا به خاطر خستگي ناشي از اضافه كاري اي كه به خاطر خريد گردنبند مرواريد مورد علاقهء او متحمل شده بود، زماني كه نازنين سرش را روي سينه اش گذاشته بود به خوابي عميق فرورفته بود وهيچيك از سخنان اورا نشنيده بود !
از فرداي آنروز نازنين كه فكر ميكرد رضا او را بخشيده و حتي به روي خودش هم نمي آورد بيش از پيش به وي علاقه پيداكرد و پايه هاي زندگي آنهامحكمتر شد ،رضا كه ميديد نازنين پروانه وار به دور او ميگردد و ديوانه وار او را دوست ميدارد بيش از پيش تلاش كرد تا زندگي مورد علاقهء او را فراهم كند و حتي بيش از گذشته به او علاقمند شد اما هيچ كدام از آنها نمي دانستند كه بايد خدا را به خاطر حكمتش شاكر باشند ... به خاطر يك خواب ...
شفيق
فروردين 84
پ.ن : میدونم که نود درصد کسایی که میان اینجا حال خوندن این پست رو ندارند !
پ.ن : از( یه خواننده) عزیز هم به خاطر نظرشون تشکر میکنم ، عزیزم من جنبه انتقاد دارم اما فکر میکنم میترسی شناخته بشی ، دوست دارم وبلاگتو ببینم البته اگه افتخار بدین ، بدم نمیاد از تجربیات یه وبلاگ نویس حرفه ای استفاده کنم !
یا حق
آه ای غروبهای لعنتی صبحتان بخیر!
ای روزهای سخت نکبتی صبحتان بخیر!

می گوید آی فلانی!!بهارشد!
آقا تو هم حکایتی صبحتان بخیر!
![]()
تا اطلاع ثانوی این وبلاگ بی وبلاگ نظر بی نظر به کسیم سر نمیزنم ...
بای بای

پ.ن : این عکسه همینطوری الکیه !
پ.ن : اطلاع ثانوی شاید اصلا داده نشود
پ.ن : جف به روزه !
پ.ن : قصه ناراحته !
پ.ن : حامد کامنت بستن کیف داره نه ؟ من که گفته بودم...
پ.ن : مصرف سوخت را کم کنید تا به کوره های آدم سوزی گاز برسد ! ( اینم واسه اینکه حامد بدونه ما هم بله ) ![]()
پ.ن : (( سطل آشغال قلبت ))چه حالی داد !
پ.ن : اصلا به من چه که کوچمونو کندن تا برف میاد گل میشه ؟ خب نمیشه حالا این برکت نصیب ما نشه؟
پ.ن : امشب چه حالی داد اون آهنگ ایتالیاییه نه ؟
پ.ن : وا !
پ.ن : بای تا شاید همیشه ![]()
پ.ن راستی سلام !
بدون من خوش بگذره جماعت
پ.ن: اگه برگشتم نگین میخواست کلاس