تبليغاتX
نیلوفرابی وبلاگ
































نیلوفرابی

کارگری خسته

سکه ای از جیب جلیقه ی کهنه اش در آورد

تا صدقه بدهد!

ناگهان جمله ی روی صندوق را دید و منصرف شد

"صدقه عمر را زیاد میکند"

نوشته شده در شنبه 1390/09/05ساعت 15:53 توسط پرستو| |

باران که می بارد...

دلم برایت تنگ تر میشود...

راه می افتم...

بدون چتر...

من بغض می کنم...

آسمان گریه...

نوشته شده در شنبه 1390/09/05ساعت 15:50 توسط پرستو| |

کوچه:

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب,آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا, که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم:

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریست

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت شب,آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما

به چه حالی من ا ز آن کوچه گذشتم....

 

 

نوشته شده در شنبه 1390/09/05ساعت 15:46 توسط پرستو| |

آن روز فرا میرسد

 

که رنگ ها بی رنگ شوند

 

و تو زیباترین رنگ خواهی بود

 

قشنگ تر از مهتاب

 

اگر تو بخواهی

 

گل ها نیز پروانه وار

 

تو را طواف خواهند کرد...!

نوشته شده در جمعه 1390/09/04ساعت 22:54 توسط پرستو| |

پنجره ها

 

پنجره هایم دیگر انتظار نمیکشند

 

سکوت آشنا,سوز لحظه ها

 

تلاطم خاطره هایم را در هم کوبیده است

 

این صدای تلخ فاصله هاست

 

و آن قاب فروریخته خاطرات

 

که شکسته است...!

نوشته شده در جمعه 1390/09/04ساعت 22:51 توسط پرستو| |

همیشه یاد تو

مرا به اوج میبرد

صبور میشوم

نظاره میکنم تورا

که عشق را به آسمان می بری

پر از نجابت سکوت

و دور میشوی...

زمین تهی میشود,زشور و نور

زمانه مویه میکند

دلم گلایه میکنم

و تو... ناگهان,

ستاره می شوی!

نوشته شده در جمعه 1390/09/04ساعت 22:47 توسط پرستو| |

کفشهایم که جفت میشوند

 

دلم هوای رفتن میکند

 

من کودکانه بی قراره تو می شوم

 

بی آنکه فکر کنم

 

چه کسی دلتنگ من خواهد شد...!

نوشته شده در جمعه 1390/09/04ساعت 22:40 توسط پرستو| |

دلم گرفت ای هم نفس

پرم شکست تو این قفس

تو این غبار تواین سکوت

چه بی صدا نفس نفس

از این نامهربونی ها دارم از غصه میمیرم

رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو میگیرم

تو این شب گریه میتونی پناه هق هقم باشی

تو ای همزاد هم خونه چی میشه عاشقم باشی

دوباره من دوباره تو دوباره عشق دوباره ما

دو هم نفس دو هم زبون دو هم سفر دو هم صدا

 تا ای  پایان تنهایی پناه آخر من باش

تو این شب مرگیه پاییز بهار باور من باش

بذار با مشرق چشمات شبم روشن ترین باشه

میخام آیینه خونه با چشمات همنشین باشه

دلم گرفت ای هم نفس.....

نوشته شده در جمعه 1390/09/04ساعت 22:36 توسط پرستو| |

با چشای بی فروغ میون راست و دروغ

خودمو گم میکنم توی این شهر شلوغ

پچ پچ آدمکا پس که تو هم میدووه

دیگه فریاد منو سایه ام هم نمیشنووه

صدای زنجیر تو گوشم میخونه

تو داری از قافله دور میمونی

سرتو خم کن تا درها وا بشن

تا بگی نه پشت کنکور میمونی

من میخوام مثل همه ساده زندگی کنم

چادر موندنمو هر جا خواستم بزنم

تو این دریا نمیخوام نهنگ کوری باشم

پشت این درهای باغ علی کنکوری باشم

صدای زنجیر تو گوشم میخونه

تو داری از قافله دور میمونی

سرتو خم کن تا درها وا بشن

تا بگی نه پشت کنکور میمونی

نوشته شده در جمعه 1390/09/04ساعت 15:10 توسط پرستو| |